تبليغاتX
سلام آخر






دنیای بزرگترها  

این متن رو سه سال پیش نوشتم .البته الان فقط چند خط از اون رو اینجا میذارم.

دلیلشم اینه که میگن چرا آدمها دوست ندارند بزرگ بشن.

رها شدم در عالم کودکی

خوش بودم انگاردر کوی برزن

و کوچ

اولین اتفاق مهم زندگی

- پاره کرد -

زنجیره خوشی ها را

و هل داد مرا

به 

دنیای بزرگترها

به سرزمین اخ و پیف ها

به دنیای آنها که همه چیز را می فهمند

حتی

می خوانند اتفاق ها را از

چشم های هم

به دنیای دروغ گفتن و خود خواه بودن

به سرزمین حرف های زیر زیرکی و درگوشی

- قانون –

یادم باشد

حرفی نزم، که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم، که دل کسی بلرزد

راهی نروم، که بیراه باشد

خطی ننویسم، که آزار دهد کسی را

یادم باشد

که روز و روزگار خوش است

همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و خوب . . .

تنها . . . تنها دل ما دل نیست

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

سرنوشت 

 

داری راه خودتو می ری

یهو تغییر مسیر می دی

می ری اون طرف خیابون یکی رو می بینی که ازش متنفری!

سرنوشت هم همینجوری رقم می خوره

باورکن!

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

می مانی؟ 

 

گفت: سلام!


گفتم: سلام!


معصومانه گفت: می مانی؟


گفتم : تو چطور؟


محکم گفت: همیشه می مانم!


گفتم: می مانم.


روزها گذشت. روزی عزم رفتن کرد. گفتم: تو که گفته بودی می مانی؟!


گفت: نمی توانم! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم!

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

دانلود نرم افزار 

  

دانلود نرم افزار ف ی ل ت ر ش ک ن


ادامه مطلب
بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

جوک 

جوک جدید زندگی من شده این آهنگ :

همه چی آرومــه ، تو به من دل بستــی

این چقـدر خوبــه که تو کنـــارم هستــی

همــــه چـــی آرومــه

غصـــه ها خوابیـــدن

شک نداری دیگـــه ، تو به احســـاس من

همه چی آرومـــه من چقــدر خوشحــالم

پیشم هستــی حالا به خــودم مـی بالم

تو به من دل بستــی از چشــات معلومـه

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

 

 

نمی دانم ...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم جه خواهد ساخت
.
ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد

گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و
بازيگوش
و او يکريز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلويم
سخت
بفشارد
.
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را


دکتر علی شريعتی

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

گمشده  

 

بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام

 
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام


هر دم از ایینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت چیستم ؟


لیک در اینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم

 
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش

 
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش


ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام

 
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مردابها بنهفته ام


می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟


بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست


او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت


گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت


آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست


می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟

فروغ

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

تشنه ی پرستش 

 

دیشب

حس زیبای حضورت

دوباره یاد تو را

در من بیشتر زنده ساخت!

با نام شیرینت

دوباره

حسی تازه

شور زندگانی بر من آوردی!

امروز

روز اعتراف...

میخواهم جرم مرا بدانی

که چگونه تو را

مظهر

و

نمادی از خدا ساخته ام!

بنگر

چگونه با دیدن رخسارت

خدا را به یاد می آورم

هنوز هم جانم

تشنه ی پرستش توست.

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

 

 

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

خاتون من 

 

خاتون من کجایی         که دیگه بی تو خستم

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

سلام خدا !  

 

این نامه رو توی وب یکی از دوستام دیدم گفتم بد نیست بذارم

وبلاگ خودم تا شما هم ببینید.

 

سلام خدا !

خیلی دلم گرفته

می خوام داد بزنم

گریه کنم

می دونم ازت دور شدم

می دونم خیلی وقته در خونت نیومدم

می دونم الان که دارم باهات حرف می زنم

حتی حاضر نیستی صدامو بشنوی

خدا تو رو به خدایت ردم نکن

نگو برو

دلم اندازه تموم دنیات گرفته

می دونم بنده بدی بودم

 ولی بهت احتیاج دارم

کمکم کن

خیلی تنهام خیلی

هیچ چیز اون جوری که می خواستم نبود

کمکم کن

دارم دیوونه می شم

تو رو به خدایت تو رو به مهربونیت دستمو بگیر

می دونم بدم

پستم

ولی تو بزرگی تو مهربونی رحمانی رحیمی...

تنهام نذار

همیشه باهام باش.............

کمکم کن.....................

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

عیدی 

 

مي نهم گردن به عشقت يار قربان کن مرا

فارغ از رنج و عذاب و درد هجران کن مرا

چون دو زلف عنبرينت اي بهار آرزو

تا مگر آئي به آغوشم پريشان کن مرا

چشم قرباني بـه قربانگاه حيران مي شود 

شـوخ چشمانم به حسن خويش حيران کن مرا

دوستان شادند از دلـدار و من نا شادمان

روي خود بنما به بزم خويش مهمان کن مرا

طفلکان از بهر عيدي شاد کام و خرمند

دلبرا با بوسه خود شاد و خندان کن مرا

تحفه عيدي برايت نقـد جان را ميد هم

اي بـه قربانت بدين تقدير فرمان کن مرا

اینم یه یادگاریه دیگه برا کسی که تموم زندگیمه

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

... 

Click to view full size image

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

گل مريم 

خداحافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم

نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر در گم خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي تودست سرد اين مردم

خداحافظ گل پونه كه بارونم نمي تونه

طلسم بغضو برداره از اين پاييز ديوونه

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

یادت میاد  

 

یادت میاد حرفایی که میگفتی روز اول

گفتی کسی رو میخای که باهات بمونه تا آخر

پس چی شد این همه حرفا همه قول و قرارا

گفتی هر جا بری کنارتم میام پا به پات

حالا دیدی من موندمو این تویی که نموندی

کاش میفهمیدی  قلب منو سوزوندی

چه ساده عاشقت شدم رفتی پیشم نموندی

اینو بدون نمیبخشمت بدجوری سوزوندی

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

قسم مي خورم به ..... 

یادم این پست رو خیلی وقت پیش گذاشته بودم توی وب قبلیم.

اما الان اینجا میگذارم تا بخونید.چون دوباره روز از نو شده.

منظورم؟؟؟؟  روز از نو یعنی دوباره جدایی دوباره بی وفایی.

شاید اینبار جدی تر از گذشته.منم زدم تو کار خاطرات گذشته.

اما بهم حق بدین چون در حال حاضر دلخوشی جز اون خاطرات ندارم

قسم مي خورم به عشق
قسم مي خورم به قلم
قسم مي خورم به دوستي
قسم مي خورم به محبت وبه خداي عشق
كه هرگز از يادت و از محبتي كه در سينه ام نسبت به تو دارم غافل نباشم
و هر گاه كه يادم باشي يادت باشم
و هرگاه مرا دوست بداري   دوستت داشته باشم.
از گلهاي رازقي قلبم برايت مي چينم و با عطر محبت سينه ام مي آميزم
و از اين راه دور برايت مي فرستم. كه ديگر برايم دور نيست
چون تو را (اين دردانه اي كه هميشه به دنبالش تا رويايي ترين افسانه ها سفر
كرده ام)يافته ام و نثار دستهاي مهربان  شانهاي گرم  روي ماه و
نگاه عشق آفرينت مي كنم و براي در كنار تو بودن لحظه شماري مي كنم
واز تو مي خواهم كه يك بار ديگر مرا از آغاز باور كني
وكمي برايم صبر پيشه كني كه خداوندمان صابرين را دوست دارد
و اين را بدان كه او صداي قلبت را مي شنود و اشكهايت را مي بيند.
نمي داني اكنون كه مي نويسم چگونه اشكهايم مسير نوشتنم را مه آلود كرده است.
برايم دعا كن و بدان كه ديوانه وار....

يك بار ديگر مرا از آغاز باور مي كني؟

ممنون که خوندین.نظر یادت نره.(آره با خودتم.توکه داری میخندی به این روزگار )

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

بي تو تنهام  

 

باورم كن بي تو تنهام         تو نباشي سرده دنيام


بذار آدما بدونن                  عاشقم عاشقي رسوا


اگه روزي بدونم كه          تو ديگه منو نمي خواي


اگه دنيا منو بخواد         بي تو من دنيا نمي خوام


بي تو من يه بي پناهم        تو قشنگ ترين پناهي


دستامو بگير تو دستات         لحظه ي دل بي قراري


خيلي وقته كه مي دونم          يه كسي تو لحظه هاته


واسه ي  به تو رسيدن         مثل سايه ها با هاته


باره عشقمو نمي شه        حتي رو كوهم بذاري


من كه تك سواررويام           قصه ي عاشق سواري


بي تو من يه بي پناهم               تو قشنگ ترين پناهي


دستامو بگير تو دستات          لحظه ي دل بي قراري

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

دلم گرفته  

نامه ندا خانم (برام جالب بود گذاشتم توی وبلاگم)

سلام خدای مهربونم....

انقدر دلم گرفته ،انقدر حرفای گفتنی دارم،انقدرغم توی سینم دارم،انقدر تعریف ها دارم ، اما نمی تونم بگمشون.خودت از دلم خبر داری ، می دونی دردم چیه ، می دونی چی داره عذابم می ده.

خدایا کرمت و شکر، خدایا حکمتت و شکر.نمی دونم حکمتت چیه؟؟؟ که بعضی آدما انقدر خوشی دارن که واسه یه قطره اشک ازت گدایی می کنند ، از اون طرف هم همون یه ذره شادی بعضی ها رم ازشون می گیری...بعضی ها انقدر فکرشون راحته که شب سرشون و روی بالش نزاشته هفت خان و خواب می بینند ، بیعضی ها هم شبا تا کلی اشک نریزند خوابشون نمی بره....... می گن خدا هر کسی و بیشتر دوست داره بیشتر توی دنیا بهش سختی می ده . آره راست می گن.انقدر مهربونی که می خوای بنده های خوبت سختی بکشن تا همون یه ذره گناهشونم پاک شه بعد ببریشون...

خدایا فقط یه گله......شادی و زود ازمون گرفتی  .........فرشتت و زود بردی پیش خودت انگار که طاقت دوریشو نداشتی اما دیگه فکر دل تنگیه بقیه رو نکردی ؟ نه؟

می دونی ، با بردنش یه غم همیشگی روی دل خیلی ها گذاشتی......

هیچ وقت فکر نمی کردم اینطوری شه ....هیچ وقت فکر نمی کردم کسی که جای خواهر نداشتم بود، کسی که همه ی دنیامو می دم تا غم چشماشو نبینم ، حالا باید واسه یه ذره خندیدنش ازت تمنا کنم ، خواهش کنم ، دعا کنم ، ......این بود رسمش؟؟؟؟؟

باید اینطوری می شد تا من آب شدن خواهرمو ببینم ؟؟؟؟ در حالی که کاری از دستم بر نمیاد....خودت می دونی چقدر واسم سخته ......می بینی اشکام چه طوری دارن می ریزن؟ خدایا من گنه کار بودم با دل اون چرا اینطوری کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چی میشد جای فرشتت منو می بردی ؟؟ می دونم من وفرشتت اندازه ی زمین تا آسمون فرق داشتیم ...اون خوب بود ، من بد بودم . اون........من.........بودم.اون.........من.......بودم........

اما لا اقلش الان دیگه اون دوتا پیش هم بودن . اینطوری خیاله منم راحت بود...

حاضرم قسم بخورم اگه می خواستی منو ببری به شرط اینکه فرشتت روی زمین بمونه با اینکه کوله بار گناهم اما میومدم....به خودت قسم میومدم......ای کاش...........................

اینارو می گم اما بازم می دونم که همه اینا از روی حکمت.

دلم خیلی بیشتر از اینا گرفته اما نمی تونم همه رو بنویسم....

خدایا به داده و نداده وگرفته ات شکر....که داده ات نعمت است، نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان....

خدایا کمکم کن همیشه لبخندو روی لب هام نگه دارم...... و .....خدایا هیچ وقت منو خواهرم و از هم جدا نکن....................................

از طرف یه بنده ی گنه کار اما عاشق خالقش

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

شب مهتابي  

امروز میخوام بهترین پستی که چند سال پیش(تیر ۸۶) توی وب یکی از بهترین و

مهربانترین و عاشق ترین آدم کره ی خاکی دیدم براتون بزارم توی وبلاگم.

شاید بشه خاطرات رو زنده کرد

همه چيز از آن شب مهتابي شروع شد
شبی که من از علاقه ام به او گفتم که کاش نمیگفتم
شبي که مهتاب قصد خودنمايي داشت انگارکه مي خواست وجودش را به ماه رويان زميني ثابت کند
ستارگان چشمک زنان باتحسين به ماه چشم دوخته بودند شايد ستارگان تيز از اين همه زيبايي ماه حيرت کرده بوند مثل من
مني که آن شب افسون آن همه زيبايي شده بودم وهمه چيز را به زيبايي آسمان مي ديدم
ناگهان تکه ابري گوشه اي از رخسار بي همتاي مهتاب را پوشاند
حس کردم ماه زير اين همه نگاه اين همه چشم اين همه انتظار بيش از اين تاب نمياورد ودست به دامن ابرشده
ابري که خود مانند اين بود که شخصي سالها درطراحي آن زمان صرف کرده بوده است واکنون به ديده ي ستايش به آن مينگرد به دست ساخته ي خودش
کوچه هاي خاکي باپهناي کم در کنار خرابه هايي از يک ساختمان که در آن موقع شب حالتي مرموز پيدا کرده بود محيطي به وجدآورنده ايجاد کرده بود
محيطي که سنگدل ترين هاراوادار به ستايش خالق اين مکان ميکرد
محيطي عاشقانه براي عشاق ومحيطي عارفانه براي عارف مسلکان
جوي آبي نيز از آن کوچه عبور ميکرد
صداي آب هميشه من را عاشقتر از پيش ميکند
وقتي در اين کوچه راه ميرفتم شعر فريدن مشيري ناگاه به ذهنم آمد
شعري که آن لحظه برايم احساسات دروني ام بود
  ***بي تو مهتاب شبي باز از ان کوچه گذشتم***

             همه تن چشم شدم خيره به دنبال تــــــو گشتم

                                              شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجــودم

                         شدم ان عــــــــاشق ديــــــوانه که بـــــــودم

          در نهانخانه ي جانم گل ياد تــــو درخشيد

                                       باغ صد خاطره خنديد ,عطر صد خاطره پيچيد

       يادم ايد که شبي باهم از ان کوچه گذشتيم

                    پر گشوديم و در ان خلـــوت دلخواسته گشتيم

     ساعتي بـر لــــب ان جوي نشستيــــــــم

                          خوشه ي ماه فرو ريخته در اب

               شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

    شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به اوازشباهنگ

                          يادم ايد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن

                                   لحظه اي بر اين اب نظر کن

         اب ايينه ي چشم گذران است

                   تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

    باش که فردا دلت با دگران است

        تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن

  با تو گفتم : حذر از عشق ندانم , سفر از پيش تو هرگز نتوانم , نتوانم

                                               روز اول که دلم به تمناي تو پر زد

                      چون کبوتر لب بام تـــــو نشستم

                         تو به من سنگ زدي , من نرميدم , نگسستم

     باز گفتي که تو صيادي و من اهوي دشتم

                  تا به دام افتم , همه جا گشتم و گشتم

      حذر از عشق ندانم , سفر از پيش تو هرگز نتوانم , نتوانم

             اشکي از شاخه فرو ريخت , مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت

  اب بر عشق تو خنديد , ماه بر عشق تو تابيد

                       يادم ايد که شبي باز از ان کوچه گذشتي

             نگيري ديگر از اين عاشق ازرده خبر هم

 نکني دگر از ان کوچه گذر هم

                 *** بي تو اما به چه حالي من از ان کوچه گذشتم ***


اميدوارم باز هم شبي از آن کوچه عبور کنم واين بار نيز با معشوقه ام وهيچگاه مصرع آخر شعر برايم تعبير نشود
بي تو اما به چه حالي من از ان کوچه گذشتم
به اميد تکرار شب هايي چون آن شب

امیدوارم اون شبها برات تکرار بشه....

یا شاید نه.چون نمیدونم هنوز عاشق اون شبها هستی یا نه؟؟؟

فقط میدونم شما عاشق شبهای مهتابی و در شبهای مهتابی عاشق

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

غریب راه 

 

جای پای رهروی پیداست

ـ کیست این گم کرده ره،وین راه ناپیدا چه می پوید؟

مگر او زین سفر،زین ره ،چه می جوید؟

از این صحرا مگر،راهی به شهر آرزویی هست؟

ـ به شهری کاندر آغوش سپید مهر

به باران سحرگاهی،خدایش دست و رو شسته است

به شهری بر کرانه پاک هستی که از آن سر

به دریای عدم،جاوید پیوسته است

به شهری کز همان لحظه ی ازل،بر دامن مهتاب پاکی و وفا وعشق

آرام بغنوده است

به شهری کش پلیدی های انسان،این پلید افسانه ی گیتی

سرانگشت خیال از چهره ی زیبایش بزدوده است

کجا؟ای رهنورد راه گم کرده ـ بیا برگرد!

در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان،کسی را آشنایی نیست!

بیا،برگرد،آخر،ای غریب راه!

کز این جا ره به جایی نیست.

نمی بینی که آن جا

ـ در پناه تک درختی خشک

ز ره مانده غریبی،رهنوردی بینوا،مرده است

و در چشمان سردش

ـ در نگاه گنگ و حیرانش

هزاران غنچه ی امید پژمرده است؟

نمی بینی که از حسرت«کمند صید بهرام اش افکنده است»؟

و با دستی که در دست اجل بوده است

ـ بر آن تک درخت خشک

حدیث سرنوشت هر که این ره را رود،کنده است:

که من پیمودم این صحرا،نه بهرام است و نه گورش.

کجا ای رهنورد راه گم کرده

بیا،برگرد،

در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان، کسی را آشنایی نیست.

بیا،برگرد آخر،ای غریب راه!

کز این جا ره به جایی نیست!

دکترعلی شریعتی

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

مناظره 

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
 
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
  
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
 
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
 
جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

بدترين درد 

 

بدترين درد اين نيست كه عشقت بميره

بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري نرسي

 بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه

 بدترين درد اينم نيست كه عاشق يكي باشي و اون ندونه

 بدترين درد اين است يكي بميره . بعد از مرگش بفهمي كه دوستت داشته

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

زهر شيرين 

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق ،    

                      كه نامي خوش تر از اينت ندانم .

وگر هر لحظه رنگي تازه گيري ، 

                        به غير از زهر شيرينت نخوانم .

تو زهري ، زهر گرم سينه سوزي ، 

              تو شيريني ، كه شور هستي از توست .

شراب جام خورشيدي ،كه جان را   

   نشاط از تو ، غم از تو ، مستي از توست .

به آساني ، مرا از من ربودي

                               درون كوره غم آزمودي

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

                             نگاهم را به زيبايي گشودي

بسي گفتند : دل از عشق برگير !

                                       كه : نيرنگ است و افسون است و جادوست !

ولي ما دل به او بستيم و ديديم 

  كه او زهر است ، اما . . . نوشداروست !

چه غم دارم كه اين زهر تب آلود ،

                      تنم را در جدايي مي گدازد

از آن شادم كه در هنگامه درد ،

                        غمي شيرين دلم را مي نوازد .

اگر مرگم به نا مردي نگيرد :

مرا مهر تو در دل جاودانيست .

وگر عمرم به ناكامي سرآيد ،

 تو را دارم كه مرگم زندگانيست .

                                                                     « فريدون مشيري »

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

 

بگین بباره بارون دلم هواشو کرده

بگین تموم شدم من

بگین که برنگرده

بهش بگین شکستم

نه اون به من رسیدو نه من به اون رسیدم

برهنه زیر بارون خراب و در به داغون

از آدما فراری از عاشقا گریزون

بزار کسی نبینه غرور گریه هامو

بزار کسی نفهمه غم تو خنده هامو

یه داغ سخت سختم یه باغ بی درختم

نفرین به عمر سیاهو روز بختم

تنم داره میلرزه تو این هوای برزخ

آگاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

به تو عادت کرده بودم 

خیلی خوشحال شدم بهم سر زدی......

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

امروز 23 مرداد............... 


دارم  دق میکنم

تحمل ندارم

دیگه خسته شدم

دارم کم میارم

دلم تنگ شده و

دیگه نا ندارم

همش فکر توام

همش بی قرارم

دیگه اشکی برام

نمونده که بخوام

برات گریه کنم

فدای تو چشام

دلم داره واسه

تو پرپر می زنه

تو رفتی و هنوز

خیالت با منه

بدون تو کجا برم کنار کی بشینم

تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم

تو که نیستی به کی بگم چشاش رو روم نبنده

به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده

بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم

تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم

به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم

تو که نیستی همش آرزو میکنم بمیرم

دارم  دق میکنم

تحمل ندارم

دیگه خسته شدم

دارم کم میارم

دلم تنگ شده و

دیگه نا ندارم

همش فکر توام

همش بی قرارم

........

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

تنها مردن 

براي او كه نبودنش برايم محال بود

.

.

.

.

من او را دوست داشتم

.

.

.

 

و چه سخت است تنها متولد شدن.

.

.

.

 

تنها زندگي كردن

.

.

.

.

 تنها مردن

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

چه زیباست 

 

چه زیباست نوشتن

 وقتی میدانی او میخواند,

 

چه زیباست سرودن

 وقتی میدانی او میشنود,

 

چه زیباست دیوانگی

برای او وقتی میدانی

 او میبیند

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

خوبی دیگه تموم شده  

 
خوبی دیگه تموم شده منم مثل خودت بدم

منم میخوام دروغ بگم منم دو رنگی بلدم

 

کاری به کارت ندارم قصه ی من گلایه نیست

طعنه به تو نمی زنم طعنه به ماجرا زدم

 

خوب میدونم که این روزا یکی دیگه کنارته

مبارکه هم واسه تو هم واسه اون که یارته

 

بیا و خاطراتتو بردار و از اینجا ببر

من یادگاری نمیخوام نگو که یادگارته

 

دستتو خوندم عزیزم بازی دیگه تموم شده

برو که بی تو پر زدن این روزا آرزوم شده

 

می خوام مثل گذشته ها مهرمو پنهون بکنم

حس می کنم که عاطفم به پای تو حروم شده

 

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |

می خواهمت ............ 

 
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

 

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

 

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر از پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

 

(قیصر امین پور)

بقلم amin | لينک ثابت | موضوع: |